هر روز داره میگذره کمی به اضطراب ها م غلبه کردم .فرانسه به آرومی پیش میره . وکیلم هم از رزومه هام ایراد میگیره دیگه دارم کلافه میشم کاش یکی بود که یه کم کمکم می کرد.
۱۳۸۹ اردیبهشت ۲۰, دوشنبه
۱۳۸۹ اردیبهشت ۱۲, یکشنبه
۱۳۸۹ فروردین ۱۷, سهشنبه
بی درو....
از روز دوشنبه کفش آهنی پام کردم . راه درازی پیش روم دارم. این زبان فرانسه هم که روز به روز سخت تر میشه. امروز هم گوشیم خراب شدو نتونستم به فایل های صوتی ربان گوش بدم.
پروسه ی اداری هم که گل و بلبل ... بهتر از این نمیشه.یه ریز نمرات و یه مدرک فکستنی رو سه ماه طول میدن تا حاضر کنن. یارو فیل هوا میکرد اینقدر کشش نمیداد به خدا.تازه بعد از گذشتن 1 ساعت که منتظر بودم آقا تشریف بیارن از ((نماز)) و نهار تشریف اوردنو بعد سر هم کردن کلی کاغذ یه تومار مدارک نوشت که فردا براش ببرم.حالا تو این ترافیک و با این کلاج ترمزکردن معلوم نیست فردا کی برسم.
رزومه رو نوشتم آمادست امروز هم زنگ زدم از مشاورم پرسیدم که کی باید مدارک رو تحویل بدیم که الحمد الله گفت عجله نکن . حالا تا مدرک پوست زیبا از کانادا بیاد مدارک منم آماده میشه.
تا بعد شاد باشید
پروسه ی اداری هم که گل و بلبل ... بهتر از این نمیشه.یه ریز نمرات و یه مدرک فکستنی رو سه ماه طول میدن تا حاضر کنن. یارو فیل هوا میکرد اینقدر کشش نمیداد به خدا.تازه بعد از گذشتن 1 ساعت که منتظر بودم آقا تشریف بیارن از ((نماز)) و نهار تشریف اوردنو بعد سر هم کردن کلی کاغذ یه تومار مدارک نوشت که فردا براش ببرم.حالا تو این ترافیک و با این کلاج ترمزکردن معلوم نیست فردا کی برسم.
رزومه رو نوشتم آمادست امروز هم زنگ زدم از مشاورم پرسیدم که کی باید مدارک رو تحویل بدیم که الحمد الله گفت عجله نکن . حالا تا مدرک پوست زیبا از کانادا بیاد مدارک منم آماده میشه.
تا بعد شاد باشید
۱۳۸۹ فروردین ۹, دوشنبه
۱۳۸۹ فروردین ۷, شنبه
تضاد
یادش بخیر
نبودن هایت
با چه شوری
شیرین می شدند
وقتی که حتی صندلی
تا رویای آمدنت چهار نعل می دوید
حال حلول حوائیت را
چروک پیرهنت به سُخره می گیرد
آنجا که با نام بلوغ اندیشه
بغل بغل اندوهت را لگد می کنی
بالغ اما
لب های توست
که پیر می شوند
و تو تنها
خشنودی به برق لبی که ارزشش
از جعبه مداد رنگی کودکی هایت کمتر است
.
.
.
کاش آن روز که می رفتی
باران می گرفت
شاید چتری که با خود می بردی
به یادت می آورد
که روزگاری حتی
خیس نشدن هم
برایت مهم بود...
پ.ن: قد تمام دالان ها راه رفته ام. نمی دانم چقدر مانده تا برسم. نمی دانم اصلاً به کجا باید برسم! نمی دانم اصلاً این راه انتهایی دارد که برسم!؟
نبودن هایت
با چه شوری
شیرین می شدند
وقتی که حتی صندلی
تا رویای آمدنت چهار نعل می دوید
حال حلول حوائیت را
چروک پیرهنت به سُخره می گیرد
آنجا که با نام بلوغ اندیشه
بغل بغل اندوهت را لگد می کنی
بالغ اما
لب های توست
که پیر می شوند
و تو تنها
خشنودی به برق لبی که ارزشش
از جعبه مداد رنگی کودکی هایت کمتر است
.
.
.
کاش آن روز که می رفتی
باران می گرفت
شاید چتری که با خود می بردی
به یادت می آورد
که روزگاری حتی
خیس نشدن هم
برایت مهم بود...
پ.ن: قد تمام دالان ها راه رفته ام. نمی دانم چقدر مانده تا برسم. نمی دانم اصلاً به کجا باید برسم! نمی دانم اصلاً این راه انتهایی دارد که برسم!؟
۱۳۸۸ اسفند ۲۹, شنبه
اشتراک در:
پستها (Atom)

